سفر
کوله بارت را برداشتی
ریختم شکستم و ذوب شدم
می ترسیدم از ان مسیری که امده ای باز نگردی...
می ترسیدم راهمان یکی نباشد...
میترسیدم بگویی:
"بسیار خوب وقت رفتن است!"
ترسیدم ریختم شکستم و ذوب شدم
اما ناگهان دستانم را گرفتی
و باز همان نگاه آتشین...
و گفتی:
"برویم که مسیر زندگی ما یکی است..."
گابریل گارسیا مارکز
