به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوریت واسه من شده عادت
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونه
وقتی شب٫ شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونت به تنم مرحم کشیدی
برام از روشنی گفتی پرده شب و دریدی
ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شب و از من گرفتی تو منو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت ،بی نهایت لجن!بی نهایت فرشته!
love is the great conductor of ill fate and blossoming truth it spares us none we all a product of lack or a bundance of love
love takes off masks that we fear we cannot live without and know we cannot live within

چه خیالی٬ جه خیالی٬ ... می دانم٬
پرده ام بی جان است .
خوب می دانم ٬ حوض نقاشی من بی ماهی ست...
من نمی دانم٬
که چرا می گویند ٬ اسب حیوان نجیبی ست ٬ یا کبوتر زیباست .
وچرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست .
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟
چشم ها را باید شست ٬ جور دیگر باید دید
کار ما نیست شناسایی " راز " گل سرخ ٬
کار ما شاید این است ٬
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم ٬
پشت دانایی اردو بزنیم ٬
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم ٬
صبح ها وقتی خورشید ٬درمی آید متولد بشوییم
هیجان ها را پرواز دهیم ٬
روی ادراک فضا٬ رنگ٬ صدا٬ پنجره٬ گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای" هستی "
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم٬
نام را باز ستانیم از ابر ٬
از چنار ٬از حشره٬ از تابستان
روی پای تر باران تا بلندی محبت برویم٬
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم ٬
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت برویم.
